به خدا منم دلم خونه ،خستم
پریشب به آنیتا که نگاه میکردم احساس کردم یه سری خیره گی داره به نظرم تشنج بود زنگ زدم به نیکخواه همون مدیرم که عاشقانه دوسش دارم و حسابی مرحم دردهامه گفتم فردا نمیام اما از یه طرف اخر سال حسابی سر من شلوغه و این مدت مرخصی هام صدای معاون رو دراورده تصمیم گرفتم با آنیتا برم اداره پتو و .... بردم کنار میز روبرویی که کسی انجا نمیشینه و فقط خودم تو اتاقم فرداشم همینطور همکارام از وضعیت انیتا تا این حد خبر نداشتن و خیلی ناراحت شدن من اصولا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن اما مجبور شدم راهی نداشتم انها هم دلسوزانه انیتا رو بغل میکردن بوسش میکردن بازی میکردن تو حیاط میبردنش دیروز شهرام کار بانکی...


